الملا فتح الله الكاشاني
303
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
( ص ) فرستاد چون ايشان بعتبهء عاليهء حضرت رسالت پناه ( ص ) رسيد به آن حضرت سورهء يس را بر ايشان خواند بسيار بگريستند و احكام اسلام قبول كردند با يكديگر گفتند كه قرآن مشابهت تمام دارد با آنچه بعيسى عليه السّلام نازل شده و مقصود از قايلان * ( إِنَّا نَصارى ) * ايشانند و قبل از اين گذشت كه در بدايت اسلام كه رسول صلَّى اللَّه عليه و آله در مكه بود مشركان ايذاى مسلمانان ميكردند و ايشان را عذاب مينمودند تا از اسلام برگردند و حضرت را ابو طالب كه عمش بود حمايت كرده نميگذاشت كه اهل كفر و شرك آزارى به او رسانند چون كار بر مسلمانان تنك شد حضرت ايشان را فرمود كه به حبشه هجرت كنيد كه پادشاه حبشه پادشاه عادلست و ظلم و ستم از او دور است و نام پادشاه آن اضمحه بود و نجاشى لقب او بود بمعنى عطا چه او مردى كريم نفس و سخى طبع بود و اين نام پادشاهان حبشه بود و هست چنان چه قيصر كه نام ملوك روم است القصه يازده مرد و چهار زن كه آنها عثمان بن عفان و زن او رقيه و عبد اللَّه بن مسعود و عبد الرحمن بن عوف و ابو حذيفة بن عتبه و زن او سهلة بنت سهل بن عمرو مصعب بن عمير و ابو سلمة بن عبد الاسد و زن او ام سلمه بنت ابى اميه و عثمان بن مظعون و عامر بن ربيعه و زن او ليلى بنت ابى خيثمه و خطاب بن عمر و سهل بيضا با چهار زن بودند كه كشتى را بنيم دينار گرفته بحبشه مهاجرت كردند و اين در ماه رجب بود و در سال پنجم از مبعث و اين را هجرت اولى گويند و بعد از آن جعفر بن ابى طالب نيز متوجه آن صوب شد و از عقب او گروه متفرقه مىرفتند تا هشتاد و دو كس بحبشه رفتند سواى زنان و كودكان چون قريش از اين خبر يافتند عمرو بن عاص را باصحاب او عماره بن وليد را بعضى هدايا داده نزد نجاشى فرستادند و عماره حسن الوجه بود و عمرو عاص زن خود را نيز همراه داشت چون در كشتى نشستند بشرب خمر مشغول شدند عماره بعمرو گفت زن خود را بگو مرا تقبيل كند عمرو امتناع كرد چون مست بود عماره او را در آب انداخت عمرو بسياحة خود را بصدر كشتى رسانيد و از آب بيرون آمد و به جهت اين عداوت در ميان ايشان پيدا شد و چون نزد نجاشى آمدند عمرو گفت اى ملك گروهى مخالفت كردهاند در دين ما و الههء ما را دشنام دادهاند و ملتجى به تو شدهاند ايشان را بما رد فرما نجاشى كسى بطلب جعفر فرستاد چون حاضر شد جعفر گفت اى ملك از عمرو بپرس كه ما عبيد ايشانيم عمرو گفت نه بلكه احرارند گفت از ايشان سؤال كن كه در ذمهء ما قرضى دارند تا مطالبهء آن كنند عمرو گفت نه ما را بر شما هيچ دينى نيست جعفر گفت پس چه ميخواهيد از ما كه با آنكه ترك بلاد شما كردهايم ما را به حال خود نميگذاريد بعد از آن گفت اى ملك حق تعالى پيغمبرى و كتابى فرستاده و ما را بخلع انداد و ترك استقسام بازلام امر كرده و به نماز و روزه و عدل و احسان و ايتاء ذى القربى فرموده و از فحشا و منكر نهى كرده نجاشى گفت بهذا بعث عيسى عيسى نيز به اين مبعوث شده بعد از آن گفت اى جعفر